المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

508

مروج الذهب ( فارسى )

132 ذكر آنچه عربان درباره نفوس و هام و صفر گفته‌اند عربان در ايام جاهليت درباره نفوس عقايد و نظرياتى داشتند و درباره چگونگى آن مختلف بودند بعضى از آنها مىپنداشتند كه نفس همان خون است و روح هوائى است كه در داخل تن انسان است كه نفس وى نيز از آنست بدين جهت زنى را كه وضع حمل كرده بود از اين جهت كه خون از او رفته بود نفساء ميگفتند و به همين مناسبت است كه فقيهان ولايتهاى مختلف در اين باب گفتگو دارند كه حيوانى كه نفس جهنده داشته باشد اگر در آب خفه شود آن را نجس مىكند يا نه و نفس را بجاى خون به كار مىبرند تابط شرا در جواب دائى خود شنفرى بزرگ كه از او درباره يك نفر مقتول وى پرسيده بود كه قصه او چگونه بود جواب داد « ضربتى برآوردم و نفسش جارى شد » ميگفتند از مرده خون جارى نميشود كه خون در آن نيست كه خون در حال زندگى بوده و با حرارت و رطوبت نما كرده و چون انسان بمرده يبوست و برودت بمانده و حرارت برفته ابن براق ضمن شعرى گويد : « چقدر اشخاص بزرگوار را ديدم كه نفوس آنها بر سينه‌شان روان بود . » گروهى ديگر مىپنداشتند كه نفس پرنده‌اى است كه در تن انسان بسط يافته و چون بميرد يا كشته شود پيوسته در اطراف اوست و به صورت پرنده‌اى بر قبر او با وحشت بانگ مىزند يكى از شعرا ضمن سخن از اصحاب فيل گويد : « پرنده و مرگ را بر آنها مسلط كرد و هام آنها صداى مقبره‌ها است » هام همان پرنده مفروض است كه بمعنى جمع به كار ميرود و مفرد آن هامه